|
سلام دوستای گلم شرمنده این مدت نبودم از حضور همتون ممنونم هم اینکه پسر عمم که جوون بود فوت شد هم اینکه اموزش رانندگی میرم و هم های دیگر.... ولی الان امدم دیگه اینم واسه خالی نبودن عریضه!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 19:15 توسط جنگیر بهار خطر |
سلاااااااااااااااااااااااام بروبچ گلاب خوبین انشاءالله؟ خب خدارو شکر میخوام ادامه داستانو که بعضیا پیشاپیش نقل کردن(چه کار زشتی گروه مخالف هم نامزد خود را اعلام کرد و رقابت شروع شد... بعد انتخابات در کمال ناباوری جن بوداده با یک رای بیشتر به پست وزارت رسید!! خلاصه به هر کشوری که میرفت به علت بوی بدو چهره ی کریه اش اورا با تیپا شوت میکردند بیرون.همه ی اهالی از ان وضعیت ناراضی بودند هرجا نامی از قوم انها بود همه به تمسخر می گرفتندو انهارا از انجا بیرون میکردند! جن بوداده که حالا واسه خودش کسی شده بودو توی عالم تخیلات فک میکرد جن مونث ها عاشقشنو هرکی هم اعتراض کنه از حسودیشه و تمام سرزمینای دیگه کشته مردشه...با اعتماد به نفسی کاذب پا به عرصه گذاشت خلاصه عزیز من که شما باشین مثل چندسال پیش انتخابات شروع شدهمه با امیدو شورو شادی پای صندوق ها رفتند و تا مثلا به قول خودشون پایه های کشورشونو محکم کنندولی خبر نداشتند همه ی اینا کشکه دوغه اخه جنای بدبختاگه میخواستن به حرف شما گوش بدن که چند سال پیش جن بوداده روی کار نمی امد.خلاصه جن بوداده با اختلاف ۸۴۶۷۹۰۲۰۰ از رقبای دیگه پیشی گرفت دیگه مردم تحمل نداشتن و شورش کردن انقدر رهبرو جن بوداده جنای بیچاره رو کشتن که حد نداشت قصه ما به سر رسید خبر کلاغ رو هم ندارم بالا رفتیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود پایین امدیم ماست بود کی گفته که راست بود؟!!!! + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 1:47 توسط جنگیر بهار خطر |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم امیدوارم همتون شارژ باشیدو کیفتون کوک! بازهم بنا بر اجبار پدی می خوام براتون داستان زندگی غضنفر جون(جن بوداده)رو به رشته ی تحریر در بیارم.داستان از زبان سوم شخص و دانای کل که بنده باشم هست یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.در زمانهای بسیار بسیار دور وقتی که هنوز ادمها به بلوغ نرسیده بودن!و این همه اهن و ساختمان نبود و ادمها زمینو اباد نکرده بودن!! خلاصه به زیر دستاش دستور میده که جادوگر خرفت و بدجنس دربارو خبر کنند جادوگر قیافه ی ترسناکی گرفتو گفت:هرکی اعتراض کرد بکشینش رهبر به فکر فرو رفت... به زیر دستاش دستور جادوگرو گفتو اونا به دنبال شخص مورد نظر رفتندو اونو پیش رهبر اوردن زیر دست گفت:سرورم سایتون همیشه مستدام ما بعد از جستجوی بسیارشخص مورد نظر را پیدا کردیم.رهبر سری تکان دادو گفت:بیارینش داخل.خدمتکار داخل شد رهبر سریع جلوی دماغشو گرفتو گفت:این بوی گند از چیه؟ این داستان ادامه داره... دوستای گلم وقت نیس ادامه داستان بگم باد برم!!انشاءالله تو پست بعدی واستون مینویسم.نظر یادتون نره.اونم زیادااااااااااااا + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 2:12 توسط جنگیر بهار خطر |
صبح از دریچه سر به درون میکشدو به ناز وز مشرق خیال تو صبح تابناکتری را سر در کنار من باچهره ی شکفته چو گلهای نسترن لبخند میزنی من افتاب پاکتری را در نوش خند مهر تو میبینم در مطلع بلند شکفتن من روز خویش را با افتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است اغاز میکنم من با تو مینویسم و میخوانم من با تو راه میروم وحرف میزنم وز مشرق این محال که دستم به دست توست! من به جای راه رفتن پرواز میکنم ان لحظه ها که مات در اترای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم موسیقی نگاه تورا گوش میکنم گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر تو هر چه هست فراموش میکنم گویند اینو ان به هم اهسته هان و هان بی خود چو کودکان لبخند میزند باخود چگونه گرم سخن گفتن است!اه من دور از ابن ملامت بی گاه.همچنان سرمست در فضای پری خانه های راز شاد از شکوه طالع و بخت موافقم اخر چگونه بانگ بر اورم که ای عاقلان! دیوانه نیستم!!! به خدا سخت عاشقم ♥☻♥ این پست هیچ ربطی به جنو روح نداره فقط بذارید رو حساب دلتنگی! شروع ماه رمضان ماه خدارو به همه تبریک میگم امیدوارم روزه هاتون قبول درگاه حق باشه واسه منم دعا کنید + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 1:6 توسط جنگیر بهار خطر |
به اینا میگن شیطان پرست ادما دارن به کجا میرن؟پس اصل خلقت چیه؟فرق ادم که عقل داره با حیون چیه؟ چقدر یک انسان یا بهتره بگم موجود دو پا می تونه پست باشه؟ اگه دنیارو اونجور که هست ببینیم همه ی اونایی که راز خلقتو یکم درک کردن دیونه میشن... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 0:26 توسط جنگیر بهار خطر |
اصلا"حوصله ندارم + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 21:51 توسط جنگیر بهار خطر
سلام نمیدونم چند نفر از بازگشت بهار خطر خوشحاله ولی من امدم + نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 20:15 توسط جنگیر بهار خطر |
سلام برو بچ گللللللللللللللللللللللللللللل بالاخره بهار خطر جون از عمل دشوارو سخت و طاقت فرسای بینی جان سالم به در کردو شاداب و سرحال وزیباتر از همیشه امده که به اپه خلاصه عظم و جزم کردیم وبا ۱ کوله و جمجه اب رفتیم پی تحقیق.از کوهستانهای سخت رفتیم بالا از پیچهای خطرناک پیچیدیم از دره های پر شیب امدیم پایین هی پایین و بالا کردیم خلاصه... جونم واستون بگه که همچین که داشتیم از رودخانه صعب العبوری با کلکی که تهیه کرده بودم رد می شدیم یکهو ۱ اتفاقی افتاد بگو چی؟!!صبر کن الان می گم یکهو ۱ ابشار با ارتفای ۱۵۳۴۲ جلوی راه ما سبز شد ما دستپاچه شدیم ۱نیگا اینور ۱ نیگا اونور نه خبری از سنگ بود نه درختی که متوصلش بشیم خلاصه متوصل خدا و پیغمبرو این امام و اون امام زاده شدیم که ای خدا تورو خدا به دادم برس عجب غلطی کردم به خاطر ۱ الف بچه(منظور پدی جون) خلاصه همونطور که من به درگاه حضرت حق می نالیدم و به ابشار نزدیک می شدم که یکهو ۱ اتفاقی عجیب افتاد دیدم انگار ۱ نیرویی داره کلک منو به سمت مخالف ابشار می کشونه ۱ نگاه به پشت انداختم سکته ناقص و زدم جلل خالق این دیگه چیه؟این دیگه کیه؟!! و پامون رسید به خشکی به درگاه باری تعالی سجده شکر نهادیم.یکهو دیدیم دستی رو شونمون نشست۱نیم نیگا انداختیم دیدیم ای داد بی دود این یارو نرفته فکر کنم منتظر تشکرات ویژه ی من بود پا شدم از سجده ی شکربا اینکه بسیار بسیار ترسیده بودم با صدای لرزان گفتم:اقا یا خانوم از شما خیلی خیلی ممنونم که نجاتم دادین میشه شماره حسابتون و بدین تا مبلغی واس تشکر بواریزم؟ و گفت... فکر نکنید می خوام بنویسم ادامه داره نه تا همین جا کافیه ادامش سانشور شدس.حرفا خصوصی بود . . . . . . . . . چون عکسا ماهواره ای هس هنو به دستم نرسیده در ادامه لازمه که از 1عزیز تشکر ویژه به عمل بیاد اینکه قرار بود هر کی اولین کامنت و گذاشت ازم جایزه بگیره خودتون که خبر دارین من تازه عمل کردم بزاعت مالی ندارم کادو بگیرم پس همین جا از خجالتت در میام فرزند تنهایی(هنگامه جون گلم) که هم اولین کامنت و گذاشت هم تو وبش ازم تشکر کرد فدای چشای رفیقای با مرامم + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 1:24 توسط جنگیر بهار خطر |
سلام دوستای گلللللللللللللللللم می دونم حالتون خوبه.خلاصه اگه هم کسل باشین با ورود به جنکده ی من روبه راه میشید. خب داشتم می گفتم.غرض از مزاحمت من ۱شنبه دارم میرم دماغم و عمل کنم می دونید که این عمل ۱ از پر ریسکترین عملهاس.حتی از عمل مغز!! بسه دیگه زیادی جلف بازی شد در هر صورت نظر یادتون نرهااااااااااا قربون چشای رفیقای با مرام اگر بار گران بودیم رفتیم اگرچه مهربان بودیم ولی هیشکی قدر ندونس
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 0:30 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 1:14 توسط جنگیر بهار خطر
بله من دختری کثیف هستم کثیفترین دختر جهان! + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:33 توسط جنگیر بهار خطر |
برای اینکه دوستای گلم از ابهامات بیرون بیان:این شعر تقدیم به یکی از دوستای دخترم کردم که ۳ سال پیش در اثر صانحه تصادف از پیشم رفت/ + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 18:42 توسط جنگیر بهار خطر
عروسک قشنگ من سفید پوشیده تو رختخواب خاکی گورش خوابیده ۱روز خدا رفته اونو ازم گرفته قشنگتر از عروسکم هیچکس ندیده عروسک من چشمات و وا کن ۱لحظه ام شد به من نگاه کن نذار بمونم خسته و تنها میون یک مشت بره و روباه عروسک من چشمات که بستن انگار که شب شد خوابش گرفتن فردا دوباره خورشید می تابه لبای نازت می خندن دوباره ولی نه انگار اینا ۱ خوابه تو رفتی و من فکرم سرابه عروسک من دلم گرفته الان که شب شد تنهایی سخته دلم هواتو تو سینه داره بغض گلومم امون نداره عروسک من باید برم من شاید ۱ روزی چشمام که بستن تورو ببینم که هستی پیشم کنار من می خندی با من مواظب خودت باش گل قشنگم عروسک من نازو یرنگم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 1:31 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 1:54 توسط جنگیر بهار خطر
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 1:29 توسط جنگیر بهار خطر
جن زدگی ۳حالت داره:
۱-باهات ارتباط بر قرار کنه.در این صورت دارای قدرتهای ماورای الطبیعه میشی ۲-تسخیرت کنه.که این حالت عوارض جانبی داره! ۳-مخلوطی از دو حالت بالا... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 21:11 توسط جنگیر بهار خطر
چون خودم وجودشو تجربه کردم تصمیم گرفتم در موردش مطلب بنویسم.شاید باورش سخت باشه حتی واسه خودم.ولی من ۳ساعت روبروی جن نشسته بودمو خیره بهم نگاه می کرد.هنوز صدای خندهاش وقتی از کلبه جنگلی پدر بزرگم دور میشد تو گوشمه.۲ سال پیش بود.از اون وقت تا حالا اتفاقات زیادی واسم افتاده وشاید ناشی از اون دیدار باشه.دیدار با جن....
اگه خاطره ای از جن دارید واسم بنویسید. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:18 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:9 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:6 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:4 توسط جنگیر بهار خطر |
تا به حال با ۱ جن حرف زدی؟گاهی تو تنهایی یکی صدات می زنه.فکر می کنی صدای کیه؟!خیاله؟نه نه اشتباه نکن.این صدا مال همونیه که شبا توی خواب نوازشت میکنه.روزا سنگینی نگاهشو پشت سرت حس می کنی...الانم پیشته.گرمیه نفسهاشو رو گردنت حس نمی کنی؟!خوب نگاه کن حتما می بینیش.اگه گفتی اسمش چیه؟!! + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 17:57 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 17:49 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 17:47 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 16:22 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 16:16 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 15:48 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 15:42 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 15:27 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 18:25 توسط جنگیر بهار خطر |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 18:7 توسط جنگیر بهار خطر |
|